اشوی عزیز

بودی دارما ادویه ای را به دستپخت بودا ریخت كه عاقبت ذن شد.

چه كسان دیگری در دیگ بودا ادویه ریختند؟

http://thedirty30sclub.com/blog/wp-content/uploads/2012/10/zenmonk.jpg

اشو:
تعداد بسیار زیاد است. خود بودیسم به فلسفه ای جهانی تبدیل شد ، نه فقط یك فلسفه، بلكه منبع بسیاری از فلسفه ها، زیرا در تمامی آسیا منتشر گشت و با فرهنگ های مختلف، مردمان گوناگون و فلسفه های متفاوت دیدار كرد.
در تبت به نوعی متفاوت از شكوفایی رسید كه نادر است. عرفان خالص است و بر اساس یك روش مكتبی پایه گذاری شده است. صدها لاماكده در سراسر تبت در كوهستان های ژرف هیمالیا توسعه یافتند، مكان هایی كه مردم تمامی زندگیشان را وقف جستن حقیقت كرده بودند. این تقریباً یك آیین بود كه هر خانواده باید یك تن یا بیشتر از یكی از افرادش را به این لاماكده ها، این مدارس عرفانی، وقف كند.
و چیزی كه در تبت رخ داد در هیچ كجای دیگر اتفاق نیفتاده است. تمامی كشور وقف یك جست و جوی واحد شده است، یك هدف واحد. البته كه روش های خودش را پرورش داد كه بذرهایی از آن در بودیسم وجوددارد، ولی در این بذرها نمی توانی گل هایی را ببینی. وقتی آن بذرها جوانه بزنند،_ تنها آنوقت است كه از رایحه و رنگ و زیبایی شان آگاه می گردی.
تبت مردمان بیدار بسیاری را اهدا كرده است، و روش های آنان تا حد ممكن، از ذن دور است. هيچ زمينه ی ملاقاتی ممكن نيست. منبعشان يكی است، ولی در فضاهای متفاوتی رشد كردند، توسط مردمانی متفاوت پرورش داده شدند. به يك نتيجه رسيده اند، ولی راه های متفاوتی را رفتند ، همچون يك كوهستان كه می توانيد از جهت های مختلف و در راه های مختلف حركت كنيد و بازهم به يك قله برسيد. آن راه ها در قله با هم ديدار می كنند، ولی در راه، نقطه ی ديداری وجود ندارد، راه هايی كاملاً منحصر به فرد و جدا هستند.
در تايلند، بوديسم شكلی ديگر و قيافه ای ديگر دارد. در چين، در ديدار با تائو به تمامی روح تائو را جذب كرد. بوديسم قلبی بسيار فراخ دارد. مانند مسيحيت يا ... نيست كه در قيد يك مفهوم بسيار محدود باشد، می تواند چيزهای بسيار متفاوتی را در خويش جذب كند، چيزهايی كه در ظاهر حتی با هم متضاد هستند.
تائو روش ندارد. تبت تماماً روش است. تائو بی روش است، خودانگيختگی محض ، براساس طبيعت بودن، بدون جنگيدن زندگی كردن است. هر روش يك جنگ است ،
هر روش يعنی كه خودت را تعريف كني.
كار تائو اين است كه چگونه از تعريف شدن بيرون بيايي، چگونه با آن كل يگانه شوی و تائو را جذب كني.
بوديسم چينی طعمی متفاوت يافت، كاملاً متفاوت.
و همين چيز در كره هم رخ داد، در مغولستان ، در سری لانكا ، در برمه، در ساير كشورهای كوچك آسيايی ، تمامی مذهب آسيا شد. و مذهبی بزرگ شد، تمامی نژادها، تمام فرهنگ ها و تمام كشورها را بدون جنگيدن تحت تاثير قرار داد. اين در تاريخ چيزی بی نظير است.
مسيحيت مردم را به دين خود می گرواند. اسلام نيز چنين بوده اند. بوديسم هرگز سعی نكرده كسی را به آيين خود در آورد، فقط به خودش اجازه داده تا باز باشد و در دسترس. قلب خودش را گشوده و به ديگران كمك كرده تا دل هايشان را بگشايند و در آنجا ديداری رخ داده ، ولی اين ديدار، پيروزی كسی نبوده است. تنها يك آميختن بوده است.
در خود هندوستان، بوديسم ويژگی های كاملاً متفاوتی دارد، بيشتر فلسفي، بيشتر منطقی است. زيرا در هند، بوديسم می بايست در ميان فلسفه های بسيارمتعدد هندی كه به اوج ادراك رسيده بودند، بقا می يافت. برای بقايافتن در ميان آن فلسفه ها، بوديسم فلسفه ای بزرگی ی پرورش داد. ناگارجونا ، واسوباندو ، دارماكيرتي، اين فيلسوفان به سبب قلمفرسای منطقی شان، در تمام دنيا منحصربه فرد هستند.
ولی در تايلند، بوديسم كاملاً غيرفلسفی است، وقف عبادت شده است. در ژاپن نه فلسفی و نه وقف عبادت است، مراقبه ی خالص است. در تبت، تماماً روشمند است. در چين روشی وجود ندارد، تلاشی نيست، عملی وجود ندارد.

http://0.tqn.com/d/buddhism/1/0/k/5/-/-/Indonesiamonks.jpg

ولی زيبايی در اين است كه بوديسم ، كه با اين فلسفه ها، فرهنگ ها و ديدگاه های مختلف ممزوج شده ، هنوز هم ويژگی اساسی خودش را محفوظ نگه داشته است.
آن ويژگی گم نشده. آن ويژگی نيرويی عظيم برای بقا دارد. بدون جنگيدن، با تمامی انواع موقعيت ها سازگار می شود، و آهسته آهسته آن موقعيت را در خودش هضم و جذب می كند.
و در آن روزگاران، بيست و پنج قرن پيش، منتشر ساختن يك ديدگاه كاملاً تازه به تمامی يك قاره، توسط هوشمندی و مباحثه ی صرف، يك معجزه بود. حتی يك انسان كشته نشد، حتی سنگی پرتاب نشد. و تمامی اين مردم مشاركت كردند و بوديسم را غنی تر ساختند.
معمولاً، مذاهبی چون مسيحيت و ... می ترسند كه اگر به كسی اجازه دهند خيلی نزديك بيايد، ممكن است هويتشان را ازدست بدهند. بوديسم هرگز نترسيد، و هرگز هويتش را از دست نداد.
من در گردهمآيی هايی بوده ام كه مردم از تبت، ژاپن، سری لانكا، چين، و برمه و ساير كشورها حضور داشته اند و اين برايم يك تجربه بوده است ، كه آنان همگی باهم تفاوت دارند، ولی بااين وجود همگی توسط يك اخلاص نسبت به
گوتاما بودا به همديگر پيوند دارند. در اين يك مورد مشكلی نيست تضادی نيست.
و اين تنها گردهمآيی از نوع خودش بود. من قبلاً بسيار در گردهمآيی های مذهبی ديگر شركت داشته ام، ولی اين يكی چيزی منحصر به فرد بود، زيرا كه من نيز تفسير خود از تجربه ام را در آموزش های بودا به كار می بردم. آنان همگی با هم تفاوت داشتند و من بازهم يك تعبير متفاوت را به آنجا می بردم.
ولی آنان در سكوت، عاشقانه و صبورانه آن را شنديدند و از من تشكر كردند، "ما متوجه نبوده ايم كه چنين تعبيری نيز ممكن است. تو ما را از يك جنبه ی معين از بودا آگاه كردی و در اين بيست و پنج قرن، مردم آن آموزش ها را تعبير كرده اند، ولی هرگز به اين يكی اشاره نكرده بودند."

يكی از رهبران بودايي، باداندت آناند كاوساليايان به من گفت، "هرچه كه می گويی درست به نظر می آيد. داستان هايی كه در مورد گوتاما بودا تعريف می كنی مطلقاً درست هستند، ولی من تمام عمرم را در متون مذهبی جست و جو كرده ام،زندگيم را وقف متون مذهبی كرده ام ، و برخی از داستان های تو در هيچ كجا نيست."
به او گفتم، "برای مثال؟"
و او گفت، "من عاشق يكی از آن ها شدم. بارها و بارها هرگونه منبع ممكن را گشتم ، سه سال است كه دنبالش هستم. در هيچ كجا توصيف نشده است، بايد آن را اختراع كرده باشي."
اين داستان را بارها گفته ام: گوتاما بودا در جاده ای راه می رود. مگسی روی سرش می نشيند و او با مريدش آناندا به راه رفتن ادامه می دهد و به طور مكانيكی دستش را حركت می دهد تا مگس دور شود. سپس میايستد ، زيرا بدون هشياری آن دست را حركت داده بوده. و برای او، تنها كار خطا در زندگي، همين است ،هر كاری را بدون هشياری انجام دادن، حتی حركت دادن دست را، باوجودی كه به كسی آسيب نزده اي. بنابراين می ايستد و بارديگر دستش را به همان روش دوركردن مگس حركت می دهد ،باوجودی كه ديگر مگسی آنجا نبود.
آناندا فقط در تعجب است كه او چه می كند و می گويد، "تو آن مگس را مدتی پيش رانده اي. حالا چه می كني؟ ديگر مگسی وجود ندارد!"
بودا گفت، "آن زمان دستم را مكانيكی حركت داده بودم، مانند يك آدم مصنوعي. اين يك اشتباه بود. حالا، آنگونه كه بايد انجام می دادم، عمل می كنم، تا فقط به خودم درسی بدهم تا ديگر همچون چيزی رخ ندهد. اينك دستم را با هشياری تمام حركت می دهم. نكته، آن مگس نيست. نكته اين است كه آيا در دست من هشياری و وقار، عشق و مهر وجود دارد يا نه. حالا درست است، بايد اينگونه می بود."
من آن داستان را در آن گردهمايی بودايی در ناگپور گفته بودم. آناند كاوساليايان آن داستان را در آنجا شنيده بود و سه سال بعد در بودگايا  جايی كه كنفرانس بين المللی بوداييان برپا بود، گفت، "آن داستان بسيار زيبا بود، بسيار عصاره ی بوديسم بود، چنان كه می خواستم باور كنم كه درست است. ولی در متون مذهبی پيدا نمی شود."
گفتم، "متون مذهبی را فراموش كن. مسئله اين است كه آيا آن داستان ويژگی گوتاما بودا را داشته است يا نه، آيا پيامی از گوتاما بودا در آن هست يا نه."
گفت، "البته كه هست. اين آموزش اساسی او است: هشياري، در هر حركتي. ولی اين تاريخی نيست."
گفتم، "چرا زحمت تاريخ را به خود بدهيم؟" و در آن كنفرانس به آنان گفتم، "بايد اين را به ياد بسپاريد: كه تاريخ، مفهومی غربی است. ما در شرق هرگز به تاريخ اهميت نداده ايم، زيرا تاريخ فقط واقعيات را گردآوری می كند. در شرق واژه ای معادل با تاريخ نداريم، و در شرق تاريخچه ای از تاريخ نگاری وجود ندارد. در شرق، ما به جای تاريخ نوشتن، اسطوره می نوشتيم.
"شايد اسطوره واقعيت نباشد، ولی حقيقتی را در خود دارد. يك اسطوره شايد هرگز رخ نداده باشد. اسطوره، عكسبرداری از يك واقعيت نيست، يك تابلوی نقاشی است. و بين يك عكس و يك تابلوی نقاشی تفاوتی وجود دارد. نقاشی چيزی را از وجود تو بيرون می آورد كه هيچ عكسی نمی تواند آن را بيرون آورد. عكس فقط می تواند خطوط بيرونی تو را بيرون آورد.

http://b1301.hizliresim.com/15/4/hmqlb.jpg

"يك نقاش بزرگ می تواند از آن تابلو، تو را بيرون بياورد ،اندوه تو را، سرور تو را، سكوت تو را. آن عكس نمی تواند چنين كند، زيرا اين ها چيزهای جسمانی نيستند. ولی يك نقاش بزرگ يا مجسمه ساز بزرگ می تواند به آن چيزها دست يابد. او توجه زيادی ی به خطوط بيرونی تو ندارد، او بسيار بيشتر به واقعيت درونی ی علاقه دارد."
و به آن گردهمآيی گفتم، "من مايلم اين داستان به متون مذهبی اضافه شود، زيرا تمامی متون مذهبی پس از مرگ بودا نوشته شده اند ، سيصدسال پس از آن. پس چه فرقی دارد اگر ما پس از بيست و پنج قرن، تعدادی داستان بيشتر به آن اضافه كنيم. تمام نكته در اين است كه بايد نشان دهنده ی واقعيت اساسی و آن طعم پايه باشد."
و تعجب خواهيد كرد كه بدانيد آنان با من موافق بودند، حتی باداندت آناند كاوساليايا با من موافق بود. چنين درك و توافقی يك پديده ی بودايی است، اين يك ويژگی خاص است كه در شاخه های مختلف بوديسم اتفاق افتاده است.
و من حتی يك بودايی نيستيم. و آنان به دعوت كردن از من برای گردهمآيی هايشان ادامه دادند. و به آنان گفتم، "من يك بودايی نيستم."
گفتند، "اين مهم نيست. آنچه تو می گويی به گوتاما بودا نزديك تر از آنست كه ما می گوييم ، باوجودی كه ما بودايی هستيم."
نمی توانيد چنين چيزی را از مسيحيت يا اسلام يا هندوها انتظار داشته باشيد.
آنان نسبت به دینشان متعصب هستند. بوديسم مذهبی متعصبانه نيست.
همين حالا كه در نپال بوديم ، نپال كشوری بودايی است ،_ رييس تمام راهبان بودايی آنجا عادت داشت برای شنيدن سخنرانی های من بيايد. و خبردار شدم كه او به ديدار وزيران و نخست وزير و ساير افراد مهم می رود و به آنان می گويد، "بايد برای شنيدن سخنان او بياييد. با خواندن روزنامه های بی معنی تصميم نگيريد. بياييد و به او گوش بدهيد."
او درست روبه روی من می نشست ، پيرمردی سالخورده ،_ و هروقت چيزی می گفتم كه بسيار به قلب بودا نزديك بود، می توانستم ببينم كه سر پيرمرد ( به نشانه ی تاييد) بالاوپايين می رود. او آگاهانه اين كار را نمی كرد.
او فقط چنان كوك شده بود كه اين را احساس می كرد. اين خالص ترين چيزی بود كه شنيده بود. و من در مورد بودا حرف نمی زدم، ولی او آن مزه را درك می كرد."
او تمام روز در كاتماندو می گشت و كار خودش را به عنوان رييس راهبان نپال، ازياد برده بود. او به مردم می گفت كه بايد بيايند و به من گوش بدهند و می گفت، "اهميت ندهيد كه روزنامه ها چه می گويند. وقتی كه آن مرد اينجاست، چرا او را از دست بدهيد؟"
و آهسته آهسته بسياری را با خودش آورد.
نمی توانيد از يك شانكاراچاريای هندو يا رييس راهبان جين يا يك پاپ كاتوليك چنين اميدی را داشته باشيد. غيرممكن است.
بودا ميراثی بسيار بامعنی برجای نهاده و تاثيرات او هنوز هم زنده است. هيچ انسانی چنين تاثيری بر بشريت نگذاشته است، هيچ انساني، بشر را چنين فروتن، چنين پذيرا، چنين هوشمند و چنين بی تعصب نساخته است.
بنابراين هزاران نفر در ديگ بودا ادويه پاشيده اند، ولی هيچكس قادر نبوده است عصاره اساسی آن را تغيير دهد.
عظمت گوتاما بودا در اين است ، كه فيلسوفان بزرگ در آن ممزوج شدند، فرهنگ های بزرگ در آن ممزوج شدند، ولی حقيقت اساسی آن دست نخورده باقی ماند. هنوز هم همان است كه بوده. تمام زيبايی ها را از همه جا گرفته است، تمامی عصاره ها را از تمامی منابع موجود گرفته است، ولی هويت خودش را از دست نداده است. چنان از هويت خويش يقين دارد كه از تركيب شدن با هرچيز و هركس وحشت ندارد.

چنين يقين فقط وقتی ممكن است كه حقيقت، تجربه ی وجود خودت باشد. تو پيامبر نيستي، ناجی نيستي، پستچی نيستی كه از خدا پيامی آورده باشد ، اين يقين فقط وقتی ممكن است كه حقيقت از آن خودت باشد