برای دیدن آرشیو مطالب این وبلاگ کلیک کنید
****
ضمنا به وبلاگ مشاهیر بودایی هم سر بزنید

با پست " راهب ذن < تیک نات هان > نمادی از شفقت و محبت"

و "استیو جابز، یک بودایی گیاهخوار"

و پست "دالایی لاما، نماد صلح جهانی"

و پست "اصول انسانی و اخلاقی از نگاه دالایی لاما"

buddhist1.blogfa.com


دانلود کتاب " آموزه های بودا "

دانلود کتاب آموزه های بودا



دانلود کتاب آموزه های بودا

بودا از تولد تا روشنبینی

"سیدارتا" در شمال هند متولد شد بود، پدرش بنا به سنت، رئیس قبیله "شکیا" شده بود. موقعی که آوازه فرزانگی "سیدارتا" همه جا پیچید، مردم کم کم او را "شکیامونی" نامیدند، "مونی" یعنی دانا و فزانه، شاید هم قدیس و "شکیامونی" یعنی دانای قبلیه شکیا.

رسم این بود که وقتی بچه ای به دنیا می آمد، منجمان طالع او را میدیدند، و در این مورد منجمان پیش گویی کردند که سیدارتا در بزرگسالی یا رهرو خواهد شد یا شاه چرخ.

آن روزها رهروان یا رهبانان زندگی پردرد و تلاشی داشتند، دیر و خانقاهی در کار نبود، بلکه اینها درویشان سیاری بودند که اینجا و آنجا در سیر و سفر بودند، گاهی تنها و گاهی چند تایی با هم. اینها صفای روحشان را از راه ریاضت های گوناگون جستجو میکردند، زیر آسمان و در هوای باز میخوابیدند و خورد و خوراکشان را از گدایی بدست می آوردند، یا اینکه میوه ها و گیاهان خودرو میخورند. طبیعی بود که پدر "سیدارتا" بخواهد پسرش از چنین رنجی آزاد باشد، بنا بر این از هیچ کاری فروگذار نمیکردند که مبادا پسربچه آن روز و مرد آینده چیزی نبیند و تجربه نکند که باعث شود دست از خانمان بکشد و یک راه روحانی را پیش بگیرد.

از این رو پدر "سیدارتا" دستور داد که چندین قصر بسازند که پیرامونش را باغ های زیبا گرفته باشد و پر از اسباب ناز و نعمت باشد با دیوارهای بلند که او را از دنیای بیرون دور کند، به این امید که پسرش را از هر گونه فکر و خیال یا نگرانی عمیق باز دارد،"سیدارتا" پشت این دیوارهای بسته بزرگ شد و حداکثر لذت را از این گونه زندگی میبرد. در 29 سالگی ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد.


چهار برخورد

اما کمی که از تولد پسرش گذشت، کم کم بی قراری به جانش افتاد، چون پی برده بود که ناز و نعمت کاری خسته کننده و کسالت بار است. بیش از پیش حس میکرد که حصارها برای این است که او را زندانی شیوه ای از زندگی کنند که همان فزون داری و زیاده روی آن یک سرچشمه درد و رنج بود که این خود دلیلی بود برای گریز از آن.
یک روز تصمیم گرفت که از خانه برود بیرون و شهر مجاور را ببیند، همراه ارابه رانش سوار ارابه شد و از دروازه های قصر بیرون رفتند و راه شهر را پیش گرفتند. به شهر نرسیدند چون که "سیدارتا" بین راه چهار برخورد داشت و سرنوشتش از بیخ و بن زیر و رو شد.
بار اول مریضی را دید که کنار راه افتان و خیزان میرفت، زار و نزار و خمیده پشت بود و جان در بدن نداشت، "سیدارتا" تا آن روز نمیدانست که درد و مرض چیست، بیماری پشت دیوارهای قصر مانده بود، فقط جوان ها اجازه داشتند که به قصر رفت و آمد کنند. او تعجب کرده بود، از ارابه ران خواست که بیاستد و به مرد بیماری که از کنارش گذشته بود، اشاره کرد و از حال و روزش پرسید. ارابه ران گفت : "آقا آن مرد مریض است ، مرض سرنوشت همه ما است، هر چیزی که زندگی میکند، دیر یا زود گرفتار مرض می شود" برای کسی که حتی به بیماری فکر هم نکرده بود این برخورد و این حرف عمیقا پریشان کننده بود و سردرگم به ارابه ران دستور داد که به قصر برگردد.
"سیدارتا" که داخل دروازه های قصر از امنیتی برخوردار بود، عادات قبلی و شیوه های قبلی را از سر گرفت. بعد از مدتی باز هراس زندانی لذت بودن به جانش افتاد و باز میل فرار از این زندان در او قوت گرفت، بار دوم با ارابه رانش به گشت و گذار رفت. این بار هم برخوردی داشت که تاثیرش عمیق تر از دفعه قبل بود، پیرمردی را دید. در این باره هم از ارابه ران پرسید، که این جواب را گرفت: "هر چیزی که زنده هست، پیر میشود" "سیدارتا" این بار پریشان تر شد و باز با عجله به قصر برگشت.  اما خیلی نگذشت که باز سعی کرد از درد ناتوانی و اندوه به پشت دیوارهای بلند پناه برد. بار سوم همراه ارابه رانش چیزی دید که سخت آشفته اش کرد. این بار یک جنازه دید. وقتی که از ارابه ران شنید همه یک وقتی باید بمیرند، باز هراسان به پناه امن کاخ گریخت.
هر برخورد، عمیق تر در دل سیدارتا می نشست، و به نظر می رسید که دیگر روی آرامش را نخواهد دید. بیماری و پیری و مرگ، که نفرین زندگی و بارناامنی بودند، به جانش چنگ انداخته بود. حالا دیگر هیچ دیواری نمیتوانست او را از این سه چیز دور نگه دارد، که هیچ آسایش و ناز و نعمتی جلودارشان نبود. هیچ دستاوردی آنها را از بین نمی برد.
گفته اند که دین با فریاد کمک شروع میشود، و حالا تمام وجود "سیدارتا" فریاد کمک بود. یک بار دیگر از چاردیواری کاخ بیرون زد و این بار با چیز دیگری روبرو شد. برخوردی بود که عمیقا و به طور قطع زندگی او را و زندگی میلیونها انسان دیگر را ، از این رو به آن رو کرد. آن روز رهرو مرتاضی را دید. وقتی که از ارابه ران درباره آن مرد پرسید، او گفت :" رهروی است جوینده راهی که از بیماری و مرگ آزاد باشد".
بعد از آن سیدارتا دلش را یکدله کرد که برود که رهرو بشود و پوینده این راه باشد. شب، موقعی که زن و فرزند و دوستان و خادمان همه خواب بودند، از خانه بیرون زد و از دروازه کاخ گذشت و به جنگل مجاور رفت. مدتی آنجا ماند تا لباس های گران بهایش را از تن درآورد و موی بلندش را کوتاه کند. بعد، از هر چه داشت و دوست میداشت دست کشید و به عمق جنگل رفت تا برای پرسش هایی که مثل سیر و سرکه در دلش میجوشید، جوابی پیدا کند، تا از آنچه در زندگی بی معنی به نظر می آمد معنایی در آورد. تا راهی پیدا کند که از این بن بست هستی که آخرش بیماری و پیری و مرگ بود، خلاص شود.

جست و جو

"سیدارتا" شش سال آزگار برای رسیدن به آرامش جانش تلاش کرد، به دیدار استادان گوناگون رفت و تمام راه های شناخته شده را آزمایش کرد و تمام ریاضت های آن روزگار را از سر گذراند. به طوری که حال و روز بدی پیدا کرد و از سوء تغذیه رنج می برد و کم کم سلامتش از دست رفت و حالش چنان بد شد که دیگر چیزی به آخر عمرش نمانده بود، در این حال زار و نزار خاطره ای از 16 سالگی اش به یادش آمد که یک روز زیر درختی، "یکی شدنی (یگانگی ای)" را که به نظر می آمد در همه چیز جاری و ساری است، تجربه کرده بود. او یگانگی نادیده ای را دیده بود که همه چیز را در یک عالم پهناور و بی منتها به یکدیگر بسته بود. آن موقع حس کرده بود که به حقیقت خیلی نزدیک است و حالا کاسه صبر و تحملش لبریز شده بود، بعد از این همه سال آن خاطره یادش آمد، و تصمیم گرفت دنبال آن دری برود که یک بار به سمتش رفته بود اما داخل نشده بود. بعد از این که مقداری غذا خورد، رفت که زیر یک درخت بو یا انجیر هندی نشست و به نظاره احوال درونی پرداخت، تا به عمق این یگانگی برسد. قسم یاد کرد که به این نظاره ادامه خواهد داد حتی اگر گوشت تنش خشک شود و استخوان هایش ریزریز و خاک شود، و دست از آن نخواهد کشید مگر از این طریق به عمق خود حقیقت برسد.


بیداری و تعلیم

به این ترتیب "سیدارتا" نشست و با همه جور کشمکش و فریب های درونی و نومیدی و اضطراب دست و پنجه نرم کرد تا سپیده دمی که طلوع ستاره سحری را تماشا میکرد. آن را طوری می دید که گویی تا آن روز ندیده بود، با روشنی و صفایی که از هر گونه دریافت ذهنی بالاتر بود. آن را در حالی می دید که در آن واحد هم ستاره سحری بود و هم فضای پهناور پیرامون آن. آن را بدون هیچ دویی و جدایی میدید. در آن لحظه در یک چشم به هم زدن، یک قدم پیش رفت و عمیقا بیدار شد. آن لحظه بود که بودا شد.
واکنش بلافاصله اش این بود که با شادی فریاد کند که "شگفتی عجایب، تمامی هستی ها، درست به همان شکلی هستند که هستند، کل و کامل اند. تمام موجودات میتوانند به بیداری برسند". از این ایمان، که فراسوی یقین و اعتقاد صرف می رود، سالهای بسیار به ارشاد مردم پرداخت و در سراسر هند سفر کرد. او می بایست رفتاری بسیار تاثیرگذار داشته باشد که حضورش تمام مردم را به خود جلب می کرد. تعلیمش بسیار عملی بود، پیامی بود حامل امید و مهر و دلسوزی، راهی نشان می داد که درد و رنج زندگی را پشت سر می گذاشت.

معنای این داستان

در داستان زندگی بودا چیزی بیش از یک ارزش تاریخی هست. در هر یک از ما یک امکان بیداری هست و هر یک از ما از این سعی و رنجی که به نظر می رسد به دنبال آن هست، می ترسد. سعی می کند راه آگاه شدن از آن را ببندد. ما پشت دیوارهای بلند اعتقاد جزمی و پیش داوری زندگی میکنیم؛ سعی میکنیم چشم مان را به روی حقیقت بی چون و چرای حیات ببندیم: و حقیقت این است که هر چیزی دستخوش تغییر هست. بیماری و پیری و مرگ سرشت همه است. هر یک از ما به سبک و سیاق خودش با این حقیقت روبرو می شود: مریض می شویم، ماه ها و سالها میگذرد و پیر می شویم، خانواده و دوستان ما میمیرند. در دلمان می دانیم که بنیاد حیات یا زندگانی مقام امن نیست و ما بارها و بارها به امنیت خیالی دنیای خیالی مان پناه می بریم. "بهش فکر نمیکنم، تا ببینم چه پیش می آید، بعدش فرصت کافی هست". اما در عمق وجودمان کرم شک مشغول خوردن است و زندگی خیلی ها پر است از دلشوره و بی آرامی و بی قراری. اما یک راه دیگر هم هست، که گاهی راهی کاملا دردناک و دشوار است، اما هر یک از ما میراث طبیعی خود را دارد، یعنی امکان و یا توانایی بیدار شدن، و با این بیداری، رنج به آخر می رسد

بنقل از کتاب "دعوت به تمرین ذن"